کلی مطلب باحال با یه نویسنده باحال!!

همه چی!!!!!!!!

جمله...

امروز یه جمله تو معرفی وبلاگ یکی از دوستان دیدم که واقعا قشنگ بود ارزش خوندن داره براتون میزارم:

وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!! خاموش باش قرن‌ها ناليدن به کجا انجاميد؟
تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي!

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 22:40  توسط soha  | 

خلاقیت با مگس مرده...

:دی

از جایی که بنده تو صفحه اصلی وب عکس نمیزارم برین تو ادامه مطلب چند تا عکس توپ ببینین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 17:41  توسط soha  | 

ناروتو!

سلام سلام سلام

شطول مطولین با مدرسه ها که قراره شروع بشه؟

با کتابای درسی که باید مثه خر بخونین؟

خوب واسه اینکه زیاد غصه نخورین... دوستم منو اخفال کرد!

که بیام و شما ها رو اخفال کنم... که برین ناروتو بخونین!!!(چه کارای بدی)

اگه دوست دارین بهترین کمیک ژاپن رو بخونین پس باید بگم:

خیلی باحاله برین بخونین!

اگه خوشتون نیومد بگین من دوستمو خفه کنم اگه هم باحال بود دعام کنین که چه ماهم من!!!

اگرم ببینم به جا درس همش دارین اینو میخونین سها خشن میشم با وینچستر میام سراغتون ها بی شوخی فهمیدین؟

http://unixmanga.com/onlinereading/Naruto.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:12  توسط soha  | 

عکسی عجیب که فقط ۱ بار در سال می‌ توان دید.

این تصویر که بسیار عجیب به نظر می رسد اگرچه مدتهاست که از انتشار آن می گذرد و شاید

 بسیاری از مخاطبان و مراجعان به اینترنت  بارها آن را دیده باشند اما چون این عکس را که یک

  صخره در برمه است فقط در یک روز خاص از سال میتوان شکار کرد و آنهم در ماه سپتامبر

 اقدام به انتشار مجدد آن شد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 22:7  توسط soha  | 

سوالات پسر 16 ساله سوئدی درباره ورزش بانوان در ایران...

این خیلی جالبه حتما حتما برین تو ادامه مطلب بخونیدش

ارسالی از مهدی محمدی-سوئد

یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه‌های کم سن و سالی هستند که متولد و مقیم خارج از ایرانند، به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه می‌کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند ۱۶ ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن ۱۶ ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی در سوئد رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن ۱۶ ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد.

از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می‌شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه‌های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان ۱۶ ساله‌ای رفت که با سوالات ساده و بی‌آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی‌پشتوانه‌ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان ۱۶ سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می‌کنم:

(البته به نظر من اشکال کار ما اجازه نداشتن خانوم ها برای تماشای مسابقات در ورزشگاه ها در یه جایگاه مخصوص خودشون هست فکر نکنین منظورم اینه که باید مسابقات بانوان پخش بشه...!!!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 19:34  توسط soha  | 

اموزش رقص اصیل ایرانی

بعضی وقتا پیش میاد که بعضی از دوستان یه عروسی در پیش دارن که از فامیلای نزدیکه و همه روشون حساب میکنن و قراره نقل مجلس باشن یا اصلا ممکنه خود داماد باشن و یه مشکل بزرگ داشتن باشن اونم چی؟...

رقص یاد ندارن...................

وای وای وای...

چه غصه ای بخورن و زنشون چه قدر غر بزنه.

بهشون بگین دیگه ناراحت نباشن دواشون اینجاس ادرس این وبو بهشون بدین تا بیان و برن تو ادامه مطبل تا رقص اصیل ایرانی رو اموزش ببینن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 16:2  توسط soha  | 

نقاشی...

دوباره سلام خوفین؟

چند وقت پیشا سیمز سه که بازی میکردم

شخصیت گل خودم که قلم جادوییم داشت

به عنوانه دومین نقاشیش یه چیزه خپل صورتی کشید!!!!!!!!!!!!!!

که خیییییییییییییییلی ناز بود و من عاشقش شدم و...

کشیدمش!!!!!!!!!

برین تو ادامه مطلب هنر من هنر مندو ببینین...!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 20:47  توسط soha  | 

ادم نشدن پسر...

سلااااااااااااااااااام

بایه مطلب طنز اومدم که بخندییییییییییییییییم

اینو تو یه ساتی دیدم کلی بش خندیدم

گذاشتم شمام بخندین

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 20:4  توسط soha  | 

برای این یکی فرق دارد...

شخص جواني به كنار دريا رفت.در آنجا پيرمردي را ديد كه نشسته و ماهيان و جانوراني را كه موج با خود به ساحل مي آورد را به دريا پرتاب ميكند!
متعجب شد.چون فكر ميكرد موج هاي دريا كه تمامي ندارد و جانداراني هم كه به ساحل مي ايند كم نيستند!
پس كار پيرمرد در نظرش بيهوده آمد.
جلو رفت و از پيرمرد پريد:چه ميكني؟!
پيرمرد پاسخ داد: تا جايي كه ميتوانم زندگي نجات ميدهم!
جوان گفت:هر بار كه جانداري را پرت ميكني، جاندار ديگري به ساحل مي ايد! اين كار چه فرقي دارد؟!
پيرمرد در حاليكه صدفي را پرتاب ميكردگفت:براي اين يكي فرق دارد ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:44  توسط soha  | 

ما چه قدر شبیه قورباغه ایم

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 21:3  توسط soha  | 

خداجونم کمک...

همه میگن اون ارزششو نداره همه میگن اون ادم خوبی نیست. پشتش کلی حرفه. هیچکی قبولش نداره. وقتی میخوان بهت بفهمنونن پوچی به عقله نه قیافه اونو مثال میزنن! هه! همیشه شکنجه میشدم وقتی حرفای پشتشو میشنیدم تا عمق وجودم میلرزید اخه خیلی میخواستمش اخه زندگیم بود همه ی ارزش هام و اون خیلی ادم بی ارزشی بود. بهم میگفتن ارزش هر ادم اندازه چیزایی که دوسشون داره اگه دوسش داشته باشی بی ارزشی. همه تو تنهاییام تسکینم میدادن و برام دعا میکردن بهش برسم ولی وقتی دو دل میشدم و میپرسیدم ارزش دوست داشتن داره یا ولش کنم؟ همه بی درنگ میگفتن تو عمیق ترین قسمت وجودت دفنش کن ارزش نداره. منم دیگه خسته شده بودم از این که بهش بگن عیاش و ولگرد خسته بودم از اینکه دخترا اینقدر ازش بد شنیده بودن که بهش نگاهم نمیکردن خسته بودم از این که همه بهم گفته بودن اگه منو قبول داری به عنوان بزرگتر... اگه خودتو دوست داری... اگه واسه زندگیت ارزش قائلی فراموشش کن خسته شده بودم. واسه همینم دیگه دارم فراموشش میکنم خیلی راحت... نمیدونم چه طوری اما تونستم خودمو کنترل کنم نمیدونم دستام چه قدر قدرت داشتن اما تونستم با فشارشون رو دهنم صدای هق هقمو خفه کنم تا کسی نفهمه دارم زجه میزنم... نمیدونم چه جوری تونستم همه ی احساسمو دور بریزم که وقتی نیومد پیشم برام مهم نباشه! خیلیم بهم خوش بگذره... نمیدونم چه جوری شد که این روزام از قبلش قشنگ تر شده...

اما با اینکه این همه قدرت داشتم نتونستم برگردم به قبل... دیگه توسری نمیخورم به خاطرش دیگه وقتی پشتش حرف میزنن اشک تو چشام جمع نمیشه و این قدر لبامو گاز نمیگیرم که رد دندونام بمونه که صدای هق هقم در نیاد و بی صدا اشک بریزم و بسوزم اما یه حسی دارم یه کمبود نمیدونم حس میکنم نفسام بیهودست بی هیچ هدفی فقط زندم همینو بس...

خدایا...

خدایا بهم کمک کن...

دیگه هیچ احساسی تو وجودم ندارم که باهاش  گریه کنم و ازت بخوام...

دیگه هیچ احساسی نمونده که به خاطرش بهت فریاد بزنم...

زمزممو تو دلم بشنو...

بهم کمک کن...

دیگه ازت معجزه ی عشق نمیخوام فقط ارامش...

همین...

بهم میدیش؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 20:47  توسط soha  | 

تشخیص جنسیت مگس ها!؟!...

خانمی به آشپز خانه رفت و دید همسرش با یک مگس کش بدست اینطرف و آنطرف میچرخد.

پرسید : چکار میکنی؟

همسرش پاسخ داد : مگس شکار میکنم!

آه چند تا کشته ای؟

آره، سه مذکر و دو مونث!!

همسرش با تحیر پرسید : چگونه تشخیص جنسیت آنها را دادی؟

شوهرش گفت : سه تاشان روی شیشه خالی آبجو بودند و دو تا روی تلفن !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 14:1  توسط soha  | 

عمو سبزی فروش...

داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 23:8  توسط soha  | 

خدایا شکرت...

روی نیکمت پارک نشسته بود و به لباسهای  کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد .ماشین گران قیمتی جلوی پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از ان پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغو ش داشت باز کرد با حسرت به آنها تگاه کرد و آه کشید . انها کودک را روی تاب  گذاشتند . وای خدا ! چه می دید !پسرک عقب مانده ذهنی بود .با نگاه به جستجو یفرزندش پرداخت . او را یافت که با شادی ا زپله های سر سره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:57  توسط soha  | 

آرزو...

روزي يک پري که در درخت انجيري خانه داشت به "لستر " آرزويي جادويي پيشنهاد کرد تا هرچه ميخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو ،دو آرزوي ديگر هم داشته باشد .و با زيرکي به جاي يک آرزو صاحب سه آرزو شد .بعد با هريک از اين سه آرزو ، سه آرزوي ديگر در خواست کرد!وبا اين حساب ، افزون بر سه آرزوي قبلي ، مالک نه آرزوي ديگرهم شد!آنگاه با زرنگي تمام ،با هريک از دوازده آرزو سه آرزوي تازه طلب کرد!که ميشود چهل و شش تا ... يا پنجاه و دوتا ؟!خلاصه با هر آرزوي تازه،آرزو هاي بيشتري کرد.تا سرانجام مالک پنج ميلياردو هفت ميليون وهجده هزار و سي وچهار آرزو شد!آن وقت آرزو هايش را کنار هم روي زمين چيد و آواز خواند و پاي کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد !بيشتر و بيشتر و بيشتر ... وآرزو ها روي هم تلنبار شدند .در حاليکه مردم لبخند ميزدند ، مي گريستند ،عشق مي ورزيدند و حرکت ميکردند ،لستر ميان ثروتهايش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _نشسته بودو مي شمرد و مي شمرد وهي پيرتر و پيرتر ميشد.تا سرانجام يک شب وقتي به سراغش رفتند ،او را ديدند که ميان انبوهي از آرزو مرده است.آرزو هايش را که شمردند ، معلوم شد حتي يک آرزو کم و کسر ندارد .همگي ترو تازه!...بياييد ، بياييد ، از اين آرزوها چند تايي برداريد و به لستر بيانديشيد که در دنيا ي سيب ودوستي و زندگي تمام آرزو هايش را به خاطر آرزوي بيشتر تباه کرد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:56  توسط soha  | 

تکامل...

ماهی‌هایی که در غارهای تاریک زندگی می‌کنند، در طی تکامل خود از ماهی‌های آب‌های سطحی، چشم‌ها و رنگدانه‌های خود را از دست داده‌اند. این ماهیان نمونه‌های نادر و جالب برای مطالعه تکامل در بین جانوران هستند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 20:5  توسط soha  | 

راز انسان شدن ما یک ویروس!!!!!!!!!!!!!!!!!

بچه ها یه مطلب زیستی یه جا دیدم برام عجیب بود خواهرمم میگفت باورش  نشده یکمی نظر شما چیه؟

یعنی واقعا این طوریه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:59  توسط soha  | 

روبات ها هم دروغ میگویند...!!!

محققان موسسه تکنولوژی جورجیا نرم افزاری را برای روباتها ابداع کرده اند که می تواند به منظور حفظ اطلاعات و جلوگیری از دست گیر شدن در میدانهای جنگ به آنها فریب دادن و دروغ گفتن بیاموزد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:57  توسط soha  | 

بازی خورشید و زمین!!!

سلام سلام

بازم با یه پست علمی اومدم برین ببینین حالشو ببرین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:53  توسط soha  | 

عشق؟

یه مطلب تو وب یکی از دوستان دیدم خوشم اومد که حرف دلمه

میزارم براتون ببینین

(ادامه مطلب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:6  توسط soha  | 

حال و احوال!

سلااااااااااام چطول مطولین؟خوفین؟

مماخاتون چاخه؟

شترین با مدرسه ها یام دانشگاه؟

خوشحالین یا ناراحت

دلتون واسه پچ پچ های یواشکی سر کلاس و نمره صفر امتحانو بچه ها تنگ شده یا تعطیلات و خواب و خوردن و کامپیوتر و بیشتر دوست دارین؟

من که دلم واسش یه ذرس!...

چطورین یا چاق شدنا؟

دیگه ماه رمضون تموم شد و دارین جبران تشنگی گشنگی هارو میکنین دیگه؟

من که فعلا رفتم هولاهوپ خریدم دارم میخوام لاغر کنم

اخه ابان عروسی پسرخالمه میخوام باربی برم!!!

اااا چرا میخندین غیر ممکن که نیست وقتی لاغر شدم به شمیم میگم بیاد شهادت بده تا ببینین

مواظب خودتون باشین

بوس بوس بابی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 23:31  توسط soha  | 

اون روزا یادش به خیر...!

یادش به خیر کودکیامون...

چه روزایی بودنا...

پاک و معصوم...

خوش و خرم...


حالا برین تو دامه مطلب یه متن باحال با عکسای خوشمل ببینین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 14:27  توسط soha  |